سرنوشت نگاهم را به چلچراغ زمانه دوخت وقتی همه چیز دوباره بهار شد ...
حظور سبز بنفشه ای پر نور ، کنار پنجره ی زندگی ام ، و التماس نگاهش ، دل داغ خورشید را سوزاند و آفتاب را به کلبه ی دلم میهمانی آورد .
صعود صدای چکاوک چشمانم ، آسمانی شد ، به شکرانه ی نگاه عاشقانه ی یک ماهی قرمز
دلم دل ای دل می کند و شاد است
به سفره ی افطار قسم ، که در خانه ی زندگی ام بهار شد و به معبود یگانه ، که تنها گل این خانه تو هستی .
MSK

تقدیم به تو که از همه نزدیک تری ...

بدان امید که مقبول افتد ...

برایت مینویصم تا بدانی به یادط حصتم ...
طا بدانی برایم محمی ...
از حمه مهم طر ...
نمیدانی چغدر دلم حوایت را کرده و هوایش نفصم را بریده است ...
چقدر آصمان بی تو ابریست اما ابرحا بی طو هال گریه ندارند ...
دلم تنگه ...
نمی دانی بی تو آسمان می میرد ... ابر ها می میرند ... گل ها می شکنند ...
بی تو مدرسه ام تعتیل است چون هوایم آلوده است ...
بی تو هتی هروف هم تهویلم نمی گیرند و هرفم را گوش نمی کنن و حر کدام هر جا که می خواهند می نشینن ...
با من باش و با من بمان تا دنیایم گلستان شود ... و کمکم کن ...
اما فقط بدان با تو می مانم ... تا آخرین نفس ...
و ... و ببخش اگر آنچه که باید ، نیستم ...
برایم دعا کن ...
خدا نگه دار وجودت ...
SAHR
تقدیم به تو که از همه مَحرم تری ...
نمی دونید چی شده ...
آسمونم دلم داره رنگی میشه ...
البته آسمون اول باید آفریده بشه بعد رنگش کرد ...
یه نقاش حرفه ای آسمون دلم رو نقاشی کرد ...
حالا ازش وقت گرفتم داره آسمونمو رنگ میکنه ...
به قول ساحر :
رنگ از جمال سبزه ی گیتی پـریده شد
وقــتـی کــه آســمـان دلــم آفـریـده شد
چون مـشـتری جمال مَهم را نـظاره کرد
دل بـا تـمـام مـحـتـویـاتـش خـریـده شد
مـاهـم ز آسـمـان گـذرش را بــریـده بود
وقـتی که دست لیلی مصری بریده شد
١٣٨٨ - SAHR
--------------------------------------------------------------------------
پ.ن ١- آفریده شدن آسمان دل ، استعاره از عاشق شدن
پ.ن ٢- رنگی شدن آسمان دل ، استعاره از رسیدن به معشوق
پ.ن ٣- نقاش ، استعاره از خدا
پ.ن ۴- هدف از نوشتن این پست : دیوان زندگیم با تمام عشق تقدیم به همسرم ...
پ.ن ۵- همسرم عزیزم ... این پروانه تقدیم به توووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووو ... حاج خانم گلم 


پ.ن ۶- مصادف شدن روز گاز گرفتگی با هفته سقوط هواپیما مبارک باد !
--------------------------------------------------------------------------
SAHR
به نام بی نیاز ...
من کیستم؟
که همچون قاصدک در باد میروم ،او که در مشت کودکان می نشیندو پستچی آرزوهای شیرینشان است و گاهی در مشتشان بی پرواز می ماند
خدای قاصدکها من کیستم؟
که همچو نقطه ،گاه بر سر می نشینم و گاه زیر پای حرفی له می شوم،من نقطه ام اثر کوتاهی از مداد تو بر صفحه ی سپید روزگار
خدای حروف من کیستم؟
پسر بچه ای لال که بادکنک می خواهد، یا دختر بچه ای که دوتا بادکنک دارد؟
خواستن و نتوانستن،یا داشتن و ندانستن؟
ای خدای بادکنکها من کیستم؟
هرچه هستم کمکم کن قاصدک،نقطه یا بادکنک مهم نیست اکنون تو خدایی و من نیازمند کمکم کن ...
MSK


SAHR
در پاییز بی پایان دلتنگی ، رد پای زیبای بهار را می خواهم
من چراغ می خواهم ، پله می خواهم ، حوض می خواهم
گلهای شمعدانی ایوان من بی تابند ...
سحرِسجاده ی من پر از موسیقی خدایاست
چگونه بخندم وقتی جای پرنده ام خالیست؟
چه بنویسم وقتی بی حساب به دنبال نتیجه می گردم؟
هر روز گمان میکنم آخرین برگ دفتر صبرم امروز است اما ...
چگونه باشم وقتی نیست ؟ چه کنم که همه جا هست؟
هست ونیست ؟؟؟
آخر چرا باید ها نباید وچرا نباید ها باید ؟
نمیدانم نه نمیدانم ولی یک آرزو دارم
خدایا
رویای شیرینم را واقعیت کن اما هرگز واقعیتم را رویا نکن
MSK
دو کس را دیدم پریشان حال از هر دو پرسیدم در چه اینگونه ای ؟
اولی گفت : دیشب عزم سفر کردم و کنون در سفرم .
گفتم : از این پریشانی ؟
گفت : نی .
گفتم : پس تو را چیست ؟
گفت : لیلی ام ...
گفتم : هان ؟ لیلی ات را چه شده ؟
گفت : پریشانم که مبادا پرهای غو برایش لطافت آغوش مرا نداشته باشد ...
گفتم : پرهای غو ؟ از چه سخن میرانی ؟
گفت : تا دیروز برایش پرهای غوان را جمع نمودم تا در نبودم سر بر بالینی از پرهای غوان بگذارد تا وی را آسیبی نرسد که مرگ من است ...
گفتم : پیش از این سر بر چه می نهاد ؟
گفت : بر دستان من تا صبح وی را پاسبانی می نمودم تا گزندی نبیند چونان که آخرین شبی که خواب چشمانم را دزدید را به یاد نمی آورم ...
دومی را پرسیدم گفت : دیشب عزم سفر کردم و کنون در سفرم .
گفتم : از این پریشانی ؟
گفت : نی .
گفتم : پس تو را چیست ؟
گفت : لیلی ام ...
گفتم : هان ؟ لیلی ات را چه شده ؟
گفت : دیروز که از وی خداحافظی کردم بر وی لبخندی زدم هر چه ایستادم وی چنین نکرد گویا بر من کمتر عاشق است ...
گفتم : عاشقی ؟
گفت : عاشقم ... اما هر چه می کنم وی این را نمی فهمد ...
گفتم : مگر چه می کنی ؟
گفت : بسیار ... همین دیروز پیش از خداحافظی عشق خود را بر وی عرضه کردم اما او ...
گفتم : چگونه عشق خود را عرضه داشتی ؟
گفت : رفتم از چشمه برایش آب آوردم اما او بر من هیچ نکرد انتظار داشتم برایم شیر می دوشید تا توشه ی راه کنم یا اقلآ مرا شهدی دهد تا گوارای وجود سازم ... اما هیچ نکرد ...
گفتم : تو تاجری ؟
گفت : آری چگونه دانستی ؟
گفتم : از آنجا که چرتکه دست گرفته ای و عشق را حساب می کنی تو آشقی و تاجر اشق ...
اینجا بود که هم عشق را شناختم هم آشق را ...
SAHR
دل خــوش ، دامـن پر چـین هـمـه امــوال تو اند
سر مست و دل شیرین همه چون حــال تو اند
آسـمـان ، قـمـری مـست و گل پروانه و شـــمع
بـی خـبـر از مـن و جـام مـی و احــــوال تـــو اند
دل مـن خـون ز نـظـر بـازی چـشمان تـو گــشت
هــــمـه آثار غـزل خـوانـی و امــــیـــال تـو اند
دل بــیــچــاره ی مــن در طــلــب روی تــو بـــود
هـمـه عـالم شـده چـشم و هـمـه دنـبال تو اند
فــقـط از طـالـع گـنـگـم بـه تـو دلـبـسـتـه شدم
دل خـون ، لـیـلـی و مجـنون هـمه در فال تو اند
بدان امید که بپسندی ...
١٧/٣/١٣٨٨
SAHR
به نام خدای دل آفرین
دلتنگم
برای قفسی باز، روزی که دست سرنوشت به جای روضه ترانه بخواند .
برای کودکیم ، برای گل بازی .
دلم تنگ است حتی برای بوی خاک ، برای صدای سرود ، برای آن روزها که تنها غصه ام چرخ کم باد دوچرخه بود .
و دلتنگم برای آنها که بودند و نیستند ، و آنها که هستند و نیستند .
آنها که هر لحظه کنارمان نغمه می خوانند اما صدایشان شنیده نمی شود
و آنها که ساکتند و از صدای درونشان باخبریم !
دلتنگم برای گفتن و بودن ، نه برای نوشتن و نبودن .
دلتنگم برای روزهای دلتنگی ،
آن روزها که به جای دوستت دارم عزیزم دلتنگم ، میگفتند : شعرهایت کو!
دلم فریاد می خواهد ، دلم جواب می خواهد
کجاست انتهای بیابان سکوت ؟
دلتنگم حتی برای مرغ مینا دلتنگم
برای یک روز شنبه که هوا ابری بود ...
برای پیاده روی تنگ ، برای صندلی رو به رودخانه ی خشک .
میدانی ؟
دلم فقط برای یک ستون حرم تنگ می شود . حتی دلم برای مسجد تنگ میشود
و هر روز این جای خالی توست که باز هم به او می گویم :
دلتنگم دلتنگم ...
MSK
کی باورش می شه ...
تا ١ ماه پیش دو تا پدر بزرگ داشتم اما الان ...
روز چهل پدربزرگم ( پدر پدرم ) ، پدربزرکم ( پدر مادرم ) فوت کرد
الان فقط یه مادر بزرگ دارم
خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
SAHR
انا لله و انا الیه راجعون
حضرت آیت الله العظمی بهجت به ملکوت اعلی پیوست
درگذشت عالم ربانی حضرت آیت الله بهجت را به محضر حضرت حجت ابن
الحسن العسکری (عج) و رهبر معظم انقلاب حضرت آیت الله خامنه ای
وحوزه های علمیه و عموم امت مسلمان تسلیت عرض می نمایم.

دیگه نمیخواد واسه زنده بودنش دعا کنین آخه ...
اون رفت ...
فقط دعا کنین مغفرت الهی شامل حالش بشه ...
آقاجون ... خداحافظ برای همیشه ...
ببخشید ناراحتتون کردم ...
SAHR
سلاملیکم
هم حالم خوفه هم بد
خوفه بخاطر ... یه مسائلی که نیمیشه بگم 
و بد بخاطر پدر بزرگم که حالش خیلی بده تقریبآ ... 
فقط از هرکی اینو میخونه چه دوست چه دشمن خواهش دارم که دعا کنه خیلی پدربزرگم رو دوست دارم از بچگی باهاش بزرگ شدم تقریبآ 10 سال همسایه بودیم ...
اون همه خاطره ... خیلی برام سخته ... این روزا خیلی داغونم ...
چشمای پدر بزرگم تا اونجایی که من یادمه خیلی ضعیف بود به قدری که فقط یه نور کمی داره تا 1-2 متریشو یه کم ببینه ... فکر میکردم حداقل جفت چشماش یه کم ببینه فکر میکردم منو یه کم میتونه ببینه اما ... اما دیروز که اونجا بودم بهم گفت پسر جان ( تیکه کلامشه ) اون قطره ی چشم منو بیار قربون اون چشات بشم پسر ... بعد من قطره چشمشو بهش دادم صبر کردم تا ریخت دیدم فقط تو چشم راستش ریخت گفتم آقاجون چشم چپتونو نریختینا ... گفت پسر جان عصب های اون یکی دیگه باطل شد ... ( باطل شد هم تیکه کلامشه یعنی دیگه از بین رفت ) من که گریم گرفته بود هق هقمو خفه کردم و زود قطرشو گرفتم و رفتم تا متوجه نشه که گریه میکنم روحیش خراب شه به جاش رفتن تو اتاق و یه دل سیر گریه کردم ...
فقط برام دعا کنید هم پدربزرگم هم دل میرود ز دستم ...
SAHR
بِسم سامِعَ الاَصوات
خسته شدم
از دستهای خالی،از سرزنش ،از اشتباه
خسته شدم
از نگاه های مهربان،نفسهای تند و دلهای هراسان
خسته شدم
از امتناع،از مسئله
از انسان،انسان بودن،انسانیت
و روح زخم خورده
این سیاهی تا کجا؟
کوچه و خیابان ،مردم ،در و دیوار
همه خسته اند
و تو
میدانم خسته ای
کجایی؟
ای همای سعادت
بیا که ذره ذره ی وجودم
گرمای دستان تو را می طلبد
مهدیا
ای شکوه انسانیت
کجایی؟....................
MSK
دل از ما برد و روی از ما نهان کرد
خدا را با که این بازی توان کرد
نپرس این چیه که خودم هم نمیدونم
نپرس واسه چی نوشتم
نپرس واسه کی ...
اصلآ هیچی نپرس من هیچی نمیدونم
فقط میدونم این روزا خیلی اینو می خونم
ولش کن هوام عوض شد ... حوام نه هاااااااااااااااا فقط هوام ...
اصلآ ما که خیلی وقت پیشا گفته بودیم ... ---->
دل میرود ز دستم صاحب دلان خدا را ... دردا ...
SAHR
بِسم مُنَوِّرَ القُلوب
در تلاطم موج های زندگی ، در مسیر صعب العبور سختی ها ،
در کوچه باغ احساساتم ، در بیابان تنهاییم ،
وقتی آوازم فقط برای گلهای شمعدانی بود
یک روز بارانی ...........................
پروانه ای متولد شد
و تمام وجودم ، قلبم ، آوازم ، زندگی ، تنهایی و احساساتم را
آسمانی کرد!
لبریز شعر بودم ، ماه کامل بود
من بودم ، ماه بود و آسمان
در بیکران آسمان نماز خواندم
اما....................
از خدا ترسیدم ، او می گفت : هر چه خوبیست از آن من است!
و من مست زیباییش ، پر از عشق و خالی از هیچ
فقط
گریه کردم و خندیدم
MSK
فرستنده : عاشق بنده خدا
گیرنده : تو ...
موضوع نامه : پونز
یه خواهش دارم
این بار که به دلخونه ی ما سر زدی لطفآ ماهت را با پونز به آسمان دلم نچسبان چون همچینی کمی درد دارد دلم درد میگیرد گریه میکنم ( یه وقت فکر نکنی از دلتنگیه ها )
بدون خشونت هم میشه آسمون رو رنگی کرد
دفعه ی بعد هم در بزن بیا تو . خوب ؟ درسته دل ما دریاییه ، نمیشه براش در گذاشت ولی شما هم یه کم رعایت کن ، نمیگی میای و میری جای پات با دل ما چی کارا که نمیکنه ؟؟؟
بهم نخند من الان دارم گریه می کنم
SAHR
بِسم مُفَرّج الهُموم به که گویم از دردها ،از امیدها،افکار و آرزوهایم چگونه تحمل کنم؟ چطور میتوانم زنده بمانم؟ چرا ؟ چرا حرفهایم باورکردنی نیست؟ چرا دردهایم گفتنی نیست ؟ چرا با هیچ و همه بیگانه ام؟ چرا می خواهم و نمی توانم ؟ وحتی گاهی نمی توانم اما می خواهم؟ خدای من کجایی؟ دلم ،روحم ،همه ی زندگی ام نه! همه ی وجودم تو را فریاد میزند و باز هم فریاد میزند کجایی؟ و باز هم میشنوم صدایی که پاسخم میدهد کجایی؟ میدانم تو هستی در بازتاب نور ماه از حوض حیاط در پرواز مستانه ی پروانه در دانه های زیبای باران در موج های دریا در رنگین کمان در آسمان یا زمین هر جا که هستی کمکم کن MSK
با خودم عهد بسته بودم هرگز عاشق نشم ...
تو عهدم رو شکستی ...
SAHR
اینجا کجاست؟
خدایا
چگونه ست رهیدن از این سرای ظلمت؟
عجب دنیایی ست!
وچه خدایی اینجاست!
بوییدنی!،چشیدنی!،دیدنی!
بازهم توهمی خام که در سری پر شور افتاد
کدامین حظور ؟
چه صبریست که تن اسایم باشد؟
هر لحظه ، هر جا ، در هر سلام
باتلنگری کوچک
پروانه ی قلبم می پرد
موجی می خروشد
وااااااااااااای !
قله ی ماسه ای چشمانم
چگونه بیارامم ؟
با نگاهی خسته ی بیداری
ودلی شکسته از<<<< خواب>>>>
من می پرم
با صدای ربنای دوست
و می دانم باغ ستایش کجاست
باید رفت
باید دید
آزاد باید بود
همچو پروانه باید بود
آزاد و رفتنی ...
MSK
کاش چشمانت فقط برای من بود
کاش می شد باور کنم
کاش لحظه ی خداحافظی به چشمانم نگاه نکنی ، همه اش از این می ترسم که مبادا بغض چشمانم لحظه ای منصرفت کند ، نه ، اگر تو بی من خوشی ، باشد ، هیچ نمی گویم ، حرفی نمی زنم ، مبادا ترحم کنی
راستی یادت باشد آرام و بی سر و صدا دل بکنیم ، آخر دیگران که نمی دانند من و تو چه سری با هم داریم ، می ترسم همین یک لحظه را ببینند و فکر کنند تو چقدر بی رحمی که زجه هایم را نمی شنوی
همه اش از این می ترسم که نکند لحظه ای بخاطر وجود خودم وجودت را بخواهم
میروی ، می دانم ، آخر همیشه این چنین است ، برو به سلامت ، برو دلم را هم ببر ، دلی که به تو آلوده شد فقط مال خودت است هیچ خریداری ندارد دیگر به هیچ دردی نمیخورد
میدانم میروی ، از دستم آسوده میشوی ، برو ، برو ای عزیز ، برو تا آسوده شوی ، می دانم بس که آذار و اذیت هایم قلبت را آزرد ، قلبت را به درد آورد ، دلت را شکست ، از دستم خسته ای ، برو راحت شو اما بدان ، بدان که در دیوار سنگی قلبم هنوز پنجره ای هست که تنها به روی تو باز است ، پنجره ایست که قابش از محبت و شیشه هایش از عشق و آسمانش از تمام تو ساخته شده است
میدانم میروی اما آنچه را که بیشتر میدانم اینست که چقدر دلم برایت تنگ میشود ...
چقدر می خواهمت ...
نمی دانی سالها منتظرت بودم ، آمدی ، آنقدر مستت شدم که حتی فراموش کردم که روزی میروی
میدانم چقدر رنجاندمت ، اما باور کن بلد نبودم چگونه عاشقی کنم ...
کاش بلد بودم گریه کنم ...
اگر روزی جایی همدیگر را دیدیم ، مرا نشان نده ، به کسی هم معرفی نکن ، می ترسم که بیچاره ای قصه ی بی وفاییم را بشنود و جان دهد
برو ولی قبل رفتن ، آخرین نگاه را عاشقانه نکن ، خواهش میکنم ، بیش از این با محبتت شرمگینم مکن ، کاش لحظه ای خشم می کردی شاید راحت تر دل می کندم ، اخم کن ، اما ، همین که چند قدم دور شدی ، برگرد و از آن نگاه های دیوانه کننده ات ، یکی از میان موژه هایت برایم بفرست ، تا شاید هنوز کمی معرفت در وجودم باقی مانده باشد و در جا جان فدایت کنم و من هم مثل خودت خلاص شوم ...
میدانم میروی ... یک عمر درد دل برایت دارم اما ، اصرارت نمیکنم ، برو ... خدانگهدار ...
SAHR
به شکوه یک ستاره
به لطافت ماسه های دریا
به کوتاهی لبخند نوزادی در خواب
به گلهای محمدی کنار سجاده
به فرود یک برف از آغوش آسمان
به بوسه ای بر دستان مادر
به صدای مسجد
به حظور ماه در حوض حیاط
به ذکر گلهای شمعدانی
به کتاب دعای کهنه ی مادربزرگ
و به پروانه
قسمت میدهم!
اگردر بینهایت شنا کردی
اگر در حقییت محض نوسان کردی
اگر بوسه ای از دستان معشوق چیدی
در کوچه پس کوچه های خیالت
به یادم باش
MSK
بیم دارم ز سخن گفتن باز ، بار دیگر ، کوشش اندر ، تا که شاید ، ترک گوید خواب چشمان تورا ، خفته ای ، از نوع بیداری و فهم ، باز جرئت کردم ، لب گشودم ، به دو صد راز سخن ها گفتم ، گفتم از روز ازل ، تا رسیدم به اجل ، اما تو ، چشم نگشودی و من ، باز با شعر تقلا کردم ، اما تو ...
آرزو می کردم ، ای کاش ، خفته بودی نه به فهم ، ولی افسوس که تو ، خفته ی بیداری ، که نماد خواب بر چشم تر آویخته ای ، چشم تر کرده ای و شکوه ز احلام پریشان داری ، صبح گشتست ولی حیف که تو ، تو هنوز ، چشم نگشوده ای و نور را می طلبی ، باز افسوس که تو ، خفته ای از نوع بیداری و فهم ...
آمدم
تا غروب ، تا دریا ،تا بینهایت
از همیشه ،از پرستش یک جمله
به اوج کاینات
می آیم
برای یک مشت خنده
برای یک قاشق صداقت
برای یک سفره پاکی
خواهم آمد
از سرای پیچیده ی زندگی
برای بودن
برای مسلمان بودن
و
پروانه ماندن
این است ترانه ی واقعی زندگی
باید خواند ،باید چشید
و فهمید
باید زندگی کرد
MSK
کاش می شد این غرور لعنتی را بشکنم ، فرصت کوتاه است ، شاید لحظه ای دیگر رهسپار شوم اما هنوز دلم تنگ باشد ، کاش این دل پیش از خداحافظی آخر آرام می شد ، آری خداحافظی ، همیشه سخت است ، شاید دیگر نباشم که سلامی دیگر کنم ، اما شاید هم از پس آن ، سلامی گرمتر باشد ، آنقدر که دیگر به خداحافظی نرسد ، پس خداحافظ ...
SAHR
آهسته
آهسته تر ای قلب
من جا مانده ام!
در صحرا
ومیترسم
از تداخل یک لحظه
از لبخند یک خاطره دراعماقم
چطور صعود را نقاش کنم؟
و آیا شب را بپیمایم؟
دستانم، صدایم،برگه های دفترم
ترا می خوانند
کجایی ؟
وقتی میان نمازم
صدایت میزنم
نه!
فریادت میزنم
ای که تجلی تنها ترینی
تنهایم......................
MSK
نمیدانی ...
نه نمیدانی ... که دوزانو روبروی ساعت نشسته ام و ...
نشسته ام و ثانیه ها را با انگشتانم دانه دانه می شمارم ...
نمیدانی ... چقدر ...
نه نمیدانی ... چقدر دلم تنگ است ... چقدر نگرانم ... کاش میشد ثانیه ها را گریه کرد ...
نمیدانی ...
نه ... نمیدانی هنوز پای ساعت نشسته ام ... ثانیه ها هم به من میخندند ... اما من آنها را هم دیگر نمی شمارم ... اشک این اجازه را نمی دهد ... فقط میتوانم لا به لای این هق هق بی امان زمزمه کنم بیا ، دلم تنگ است ، فقط برای لحظه ای ، بیا ...
نمیدانی ... دارند مرا میکشند ، دل تنگی ، تنهایی ، غم جدایی ، لحظه ها ، پس بیا ...
SAHR
با دیوار سخن می گویم
با صدای قدم ها
و پروانه
چه شادوپرحرفند
دیوار از کوه گفت
دلنشین،استوار،امیدوار
و قدمها............
خیلی عجیبند
تکراری مثل تیک تاک ساعت
و منتظر آمدن ساحل
وعاشق
اما پروانه
مدام می گفت:
دوستم بدار فرصتم کوتاه است!
Msk
خـورشـیـد آسـمـان دگـر از شـرق تا به غـرب
کــوتــاه کــن ره کــه ســر از مــه بـــریــده اند
ای مـه تـو هـم مـتـاب دگر چـون در این مـیان
صــد مــه غــریــبــانــه بــه خــاک آرمـیـده انـد
ای دیــدگـان غـرق بـه خـون بـهـر چـیـسـتید؟
کــنــعــانــیــان شـریـعـت یــوسـف دریـده انـد
دیـگـر چـرا تــو شـیـون و بـی داد مـی کـنـی؟
مــردم هـمــیـشـه گـریـه ی تمساح دیـده اند
دنـبـال بــره ای هـمـه جـا ، غـافــلـی شــبـان
گــرگـان بــه فـکـر گـلـه در ایـنـجـا چـریـده انــد
بـنـگــر چـگـونـه دسـت تـکـان می دهـم ز دور
گــــــویــــی مــــرا بــــرای وداع آفــــریـــده اند
«ساحر»که پشت صحنه ی دل رانگفته است
پـیـش از مـحـاکـمـه نـطـق از مـا کـشـیـده اند
SAHR
سوم خرداد ماه 1387
بدان امید که مقبول افتد ...
به نام خدا
چه می توانم باشم وقتی یک انسان نباشم؟
موجودی که در ژرفای نامش نشانی از فراموشی دارد!
شاید یک شبنم
چقدرساده ست لحظه ی چکیدنش بر دستان نیازمند خاک
خوب است فرزند کوچکی از ترنم بودن
من
انتظار زیر" باران" را دوست دارم
وبوسه های کوتاهش روی برگهای پاییزی
چه پاک وبی تکلف عشق می ورزند!
شاید
رفتن ، رود بودن ، نسیم بودن
باصدای بلند آواز خواندن
ورقصیدن لابه لای موی دختر بچه ای روی تاب
بهتر از انسان بودن است!
با تو هستم ای فرزند زمین
یک اتفاق معمولی
تولد یک پروانه ، شکستن یک بغض ، چکیدن یک اشک
یا صدای قلم روی کاغذ............
همه وهمه بهتر از انسان بودن نیست؟
کوتاه ، تاثیر گذار ، در حد تکامل وتکرار شدنی
چیزهایی که هیچ وقت فراموش نمی کنند و فراموش نمی شوند …
MSK